تبليغاتX
 اقاي با احساس(طوطيا)ورز سفيد (وداغ گلپا)

  •   دوست دارم  رز سفيد-------------------من به ياد توام در وداغ گلپايگان----------------
  • دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي


    برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما


    براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … 


    گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه  


    نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،  


    دواي درد تو گريه نيست!  


    بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!  


    با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که  


    تنهايي!


    گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را


    به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين  


    را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت  


    ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از  


    گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!  


    گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!


    حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن


    خيس و خسته شود؟


    اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي  


    باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو  


    ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر


    نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک  


    ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت  


    نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن  


    چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را


    ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!


    وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !  


    وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي


    اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض  


    آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق  


    خسته از پرواز !


    گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از  


    گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،


    سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم  


    زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!


    با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با


    گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!


    ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي


    شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که


    من نيز با چشمان خيس نوشتم ...
     
     
    تقديم به تو  اي رز سفيدم

    به تو تقديم ميکنم تمام احساسات دورنم را که مشتاقانه تو را طلب ميکنند.



    به تو تقديم ميکنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را که به وسعت تمام روزهايي



    است که بي تو سرکردم.



    وبه تو تقديم ميکنم عشق را که در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه



    منتظرم يافتم.



    اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا



    خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند
    در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
    در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
    در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
    در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
    ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم---------------------------- وداغ گلپايگان


    ادامه مطلب

     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


    با سلام به تمامي دوستان  الان مدت  زيادي بود كه اپ نكرده بودم .ولي امشب به ناگاه تصميم گرفتم آپ كنم ويه مطلب هر چند كوتاه وناچيز از خود براي ديدن وخواندن،خوانندگان عزيز به يادگار بگذارم.اميدوارم كليه دوستان وعزيزان خواننده وبلاگ اين حقير ،بنده را عف نمايند واز اينكه نتونستم مطلب زيبا وجالب براتون به يادگار بگذار شرمنده. ولي در اينده مطالب زيادي براتون به ياد گار خواهم گذاشت  .البته ديگر نه از سكوت شب خبري است ونه از  اقاي با احساس بلكه مي خواهم هر مطلب عمومي كه درزندگي روزمره خودم در تهران ويا گلپايگان ويا وداغ گلپايگان اتفاق مي افتد وجالب وخواندني بود براتون به رشته تحرير در آورم .بهر حال از تمامي وستان وپيوند هاي وبلاگ كه نتونستم به وبلاگهيشان هم سر بزنم عذر خواهي مي كنم وبه همه آنها مي گويم كه دوستتان دارم ................


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


    گاهي مواقع جملاتي به ذهن انسان مي رسد كه انسان چه بخواهد وچه نخواهد در ذهنش رژه مي روند وشايد يكي مثل من هم پس از اين تجسم افكار، قطار قطار كلمه به بيان مي اورم وحرف مي زنم. نمي دانم نشانه اي از تفكر ذهن من است يا نه نشانه اي ازتخيلات ذهني ام. ولي نه به نظر من تفكرات ذهن است وذهن هم در هوشياري كامل برخي از جملات را به ياد مي آورد ومغز نيز به عنوان فرمانده دروني به دستانم امر به نوشتن مي كند واين دستان من هم مي نگارد . اما چه نگاشتني .نگاشتني از نوشته ها واز جملاتي كه وقتي روي كاغذ در مي ايند اينطوري كه بايد نمي شوند . ويا شايد مي شوند ولي باز حرف اصلي بيان نمي شود.  خيلي دوست داشتم در مورد سكوت شب بگويم .  وحرف هاي ناگفته را كه در درونم بود بر روي كاغذ مي نگاشتم واز آن حرف مي زدم  ولي چون به گلستان خاطره ها فرستاده شد واز سكوت شب فقط يادي وخاطره اي در ذهنم چيزي باقي نماند .پس ديگر ازش چيزي نمي نويسم وسعي مي كنم بيشتر از دل خودم بگويم .هر چند كه شايد توي اين دوره زمانه حرف زدن از خيلي مسائل هم  پيش پا افتاده است ولي باز براي نويسنده يا آور مسائل زندگي روز مره است ومن هم چون در اين روز گار غريب دستخوش اشنايي غريبي با سكوت شب شدم وهرز گاهي در موردش نگاشتم واحساسات پاك وصادقانه ام را تقديمش كردم خوشحالم. وهر روز ان خاطره ها را در ذهنم مجسم مي كنم وفقط در ذهنم مي نگارم نه در روي اين صفحه نمايش يا در برگه كاغذ.............  .


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


    سلام به تمامي دوستان. ببخشيد چند روزي بود نتونستم بيام . اما امروز هم كه امدم خيلي بي حال بودم ونتونستم مطلبي بنويسم .اميد وارم در اينده بتونم مطالبي جالب به رشته تحرير در آورم .اما نه از سكوت شب. چون سكوت شب ديگر به دست فراموشي سپرده شد وهم من  آنرا به گلستان خاطره ها فرستادم وهم اون مرا .بهر حال مي خواهم از اين به بعد مطالبي در وصف دل خودم بگم. اميد وارم بخونيد وخوشتون بياد.


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


    توي اين تهران لعنتي كه  همه بنبال پولند                             مثل مور وملخ در تاپ وتوپند

     من بدنبال چي هستم،نمي دانم                                            شايد به دنبال وجود گمشده خودمم ،نمي دانم

    دلم مي خواهد زمان از حركت بياستد وبرخي كلمات مدام تكرار شوند ،فرقي نداره كه اون كلمه چي باشه . خوب باشه يا بد . ولي مي خواهم كلماتي را كه از  شكسته شدن سكوت مي آيد مدام بشنوم. هر چند كه ديگر سكوت شب  مرا نيز به سكوت خود كشاند وديگر نمي توانم وقلمم توان حرف زدن ونگارش بر روي اين صفحه نمايشگر را ندارد. ولي باز دوست دارم از سكوت بگويم. سكوتي كه مدام ولحظه به لحظه مرا همراهي مي كند. سكوتي كه اكنون  ديگر در ذهنم يه خيال ويه تصوير كم رنگ تبديل شده .سكوتي كه با تمام بي صدائيش  مرا به آتش كشيد ولحظه به لحظه با فرياد سوختن وآتش گرفتن من وداد وهوار من ، در تاريكي شب  ودر كمال خونسردي از ذهنم، خودش را پاك كرد. هر گز فكر نمي كردم سكوت شبي  را كه من چنين بهش عشق مي ورزيدم ومي پرستيدمش ،مرا به سكوتي همچون خودش تبديل كنه.  سكوت شب، امشب با سكوتت  وبا بي صدايي ات ، نيمي از قلبم شكست وصداي شكسته شدن آن، نيمي ديگر از قلبم را به آتش كشيد. ومرا  وا داشت تا در اين آسمان پر ستاره ودر اين تاريكي شب  تو را اي سكوت شب بشكنم و  داد بزنم وهوار بكشم وبگويم ، اي سكوت شب در آتش بي صداييت سوختم. وسوختم وسوختم...............................       .

           .

    ببخشيد امشب خيلي دلم گرفته بود .البته از دست سكوت شب كه با سكوت بي سكوتش در شنبه شب ۲۸ اذرماه ۸۶مرا از احساس با احساس بودن به سكوت تبديل كرد وبراي همين چيزي نتونستم بنويسم .منم مجبورشدم بيشتر براتون عكس بگذارم تا مطلب........... .


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


    بارش باران در تهرانمورخه ۱۶/۹/۸۶ خدايادراين روزجمعه باراني(مورخه ۱۶/9/86)

    بگذار تا من نيز بخندم نه اينكه بگريم

    بگذار من خوبي ها را ببينم

    بگذارتا بدي هاي مردم را نبينم

    بگذار من نيز در اين زمانه بخندم

    بگذار تا من  همه را دوست بدارم

    بگذار تا  همه را ببخشم

    بگذار تا زيبايي ها را ببينم

    بگذار تا دل شكسته ها را لمس كنم

    بگذار بشنوم از ني ونيستان

    بگذار بخندم به گل  وگلستان

    بگذار تا بخندم به دل وآه

    بگذار تا بروم راه

    بگذار تا معشوقم را ببينم

    بگذار تا دلم را بشكافم وقلبم را كه مملو از عشق  است را ببينم

    بگذار تا قلبم را كه سياه از نوشته دوست داشتن است را بيرون آورم

    بگذار تا  مغزم را كه مدام حرف از عشق وعاشقي مي زند راپاك كنم

    بگذار تا همه آنچه كه توي اين مدت به سرم آمداز ذهنم ديليت كنم

    بگذار تا همه خاطرات خوب وبدم را ياد كنم

    بگذار تا همه  پيامك ها را به صاحبش باز گردانم

    بگذار تا زمان را به عقب برگردانم وهمه را از ياد ببرم

     بگذار تا سكوتي كه از شب مي آيدرا با ناله شبانه بشكنم

    بگذار سكوت شبي را كه  سكوت شبم بود با كلمه دوستت دارم بشكنم

    بگذار تا سكوت شبي را كه سكوت تنهايي دلم بود، با فرستادن پيامك  موبايل،برايش بشكنم

    بگذار تا سكوت شبي راكه مرا مرد با احساس گذاشت  ،خوشبخت ببينم

    بگذار تا سكوتي را كه در دل شب  بهم  پيامك خوشحالي مي داد شاد ببينم

    اي سكوت شب  اي راز شب واي بهشت شب...........سكوتت زيباست.(وداغي گلپايگاني)


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


    تقديم به دوستان خوبم وسكوت شب


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


    دخترك سكوت شب

    سلام به همه خوانندگان.

    امروز ۴۸ شب از  آشنايي من وسكوت شب مي گذرد. اشنايي با سكوتي كه سكوتش سكوت بودوارامش ده روح وجان.اما نمي دانم چي شد اين سكوت شب پس از ۳۹ روز شكست وبا شكسته شدنش من را نيز شكست. شكستي كه انسان فقط خودش با وجود وجان دل ،مي تواند احساس كند نه اينكه من بگويم. امروز مدت ۹ روز است كه ديگر سكوت شب، سكوتش را از من گرفته ومن نيز در پي اين غم . دلم سكوتش شكست ودوست دارم داد بزنم وهوار بكشم وفرياد كنم كه اي سكوت شب ، اي خلوت دل واي اواي بي صدا تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه سكوت شبم بودي  وارامش ده جانم وروحم. تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه به تو عشق مي رزيدم . وتو را دوست مي داشتم وبخاطر  با تو بودن شلوغي را ،هياهو را ،فريادرا،نوارا، احساس  نمي كردم. ولي نمي دانم چرا سكوتت شكست وفرياد شكسته شدنت من را نيز شكست.اي سكوت شب هر چند كه با من غريبي نا آشنا بودي ولي با دلم آشنا بودي............... نمي دانم چرا تو را دوست مي داشتم.شايد بخاطر اينكه منم احساسم از سكوت است نه از فرياد ونه از داد وهوار. پس، اي سكوت شب با انكه باشكستن سكوتت شكستم ، ولي تو را دوست مي دارم............. دوست دارم.   

     

     


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


     سلام به دوستان .امشب مي خواهم جريان يه سفر را كه به روستاي وداغ گلپا يگان رفته بودم را براتون توضيح بدم وجريان از اينجا شروع شد كه يه روز صبح زود پس از صداي رساي موذن واقمه نماز دوركعتي صبح ، همه وسايل را در پژو ۲۰۶ام جا سازي كردم و بسوي گلپايگان در حركت شدم .خيابانهاي  تهران خلوت بودند واكثر مردم هنوز در خواب بودند وفعاليت روزانه هنوزشروع نشده بود . اتومبيل خيلي بسرعت خيابانهاي خلوت  وآرام صبحگاهي را پشت سرگذاشت وبدون اينكه به مانعي برخورد كنم وبدون هيچ معطلي  ادامه مسير دادم و وارد آزاد راه تهران –قم شدم. هنگامي كه باخودرو وارد آزاد راه شدم جاده هنوز خلوت بود را به آسمان آبي بسپارد.

     . حدود سه – چهار ساعتي طول كشيد تا به  روستاي وداغ  رسيدم.

     روستايي اباواجدادي خان هاي بختياري. وداغ منظره بسيار زيبايي داشت و دشتي وسيع از درختان، وپوشش گياهي طبيعت كه بدست كشاورزان زحمت كش ايجاد شده بود. وداغ طراوت وزيبائي خيره كننده اي ازطبيعت داشت واز طرفي هم با يك تپه اي باعظمت وزيبابا چهار برج با يك حمام قديمي خزانه اي  كه در بالاي آن قرارگرفته بود و همچنين مدرسه اي قديمي  و مكانهايي چون بالا خانه هاي اربابي و آسياب آبي كه جزء آثار ديدني آن روستا محسوب مي شد و مسافران را براي بازديد وتفريح ، به آنجا مي كشاند. در وداغ گلپايگان منزل يكي از آشنايان و دوستان پدرم مستقر شدم. منزل مورد نظر باغي بودزيبا،پُر از درختان ميوه ودرخچه هاي انگور. هواي روح پرور وجان پرور وداغ به انسان زندگي تازه اي عاري از هرگونه دود ودَم وبدورازكاروشهر نشيني نويد مي داد. منزلي كه در شب، صداي جيرجيركهاي آن موسيقي دلها بود ودر روزآواز پرندگان نوازش ده روح.

    چند روزي درشهرگلپايگان وبازار وخيابانها وروستاهاي آن گردش كردم واز سرچشمه خوانسار وگلستان كوه آن نيز ديدن كردم. يك روز خانواده ميزبان تصميم گرفتند   به زيارت مرد مُومني ازمردان برحق خدا بنام صالح پيغمبر كه دربالاي كوه صالح پيغمبر گلپايگان وجود داشت بروندکه من نیز به همراه آنها رفتم.

     اتومبيل ها را جهت رفتن به منطقه كوهستاني آماده كرديم و وسايل اياب وذهاب را به همراه تراكتور به منطقه كوهستاني صالح پيغمبر برديم ودر نزديكي كوه صالح پيغمبر ودر جوار آن ، در باغي بنام بيشه مستقر شديم. در جوار كوه صالح پيغمبر باغهاي زيادي قرار داشتند كه دوتا از باغها در نزديكي كوه مورد نظر بود. يكي بيشه كه ما در آن مستقر شديم وباغي ديگر كه كمي دورتربود بنام اوشترو.

     ما درزير درختان سر به فلك كشيده باغ بيشه ودر جوار چشمه آب زلال وشيرين، اتراق كرديم و آتش را فراهم ساختيم تا با آن ناهار و چاي را تهيه ببيند. طبيعت زيبايي در دل كوه هاي سر به فلك كشيده بود كه دور تا دور آن را كوه هاي بلند گلپايگان پوشيده بودند.

    من به همراه دوستانم تصميم گرفتيم ابتدابه زيارت صالح پيغمبر برويم وبعدبراي صرف ناهاربرگرديم .

    پرتوهاي زرّين خورشيد تابان از پس كوه هاي سنگلاخ وعريان اطراف صالح پيغمبر اندك اندك نمايان مي شد و رخسار وسايه هاي خنك را از روي كوه صالح پيغمبر از بين مي برد. ما كوله بارمان رابدوش گرفتيم وازباريكه راهي كه برسركوه ختم مي شد الهي به اميد تو گويان رهسپار شديم. روز بسيار خوب و فرحبخشي بود. هوا به غايت لطيف و جانپرور مي نمود.ابتدا به محلي رفتيم كه بنا به گفته محليان وميزبانان وداغ گلپايگان،به قبربازديد معروف بود. به نظر مي آمد كه در آن مكان خنك وآرام، پرندگان غليظ وزيباترورساترآواز مي خوانند. ما مسافران سبك بال در هواي خوش شاد بوديم وبا هم غزلهايي ازشعرا را زمزمه مي كرديم. كم كم وگام به گام، همگي به بالاي كوه رفتيم وزيارت كرديم ونماز خوانديم وبعد از دعا ونيايش وزيارت، از سرداب خانه بالاي كوه آب نوشيديم . آبي كه توسط مردمان اهالي گلپايگان و روستاهاي حاشيه كوه وبنا به گفته متولي آن زيارتگاه ، مردمان اهالي روستاهاي وداغ  -كنجدجان –فيلاخص- ورزنه بودند ، تهيه شده بود واين اهالي در زمستان برفهاي بالاي كوه را در اين سرداب خانه مي ريزند تا در بهار وتابستان زائران استفاده كنند.بعد نيز به پايين امديم ويه ناهار توپ وتوپ در دل كوه نوش جان كرديم. سفر خوبي بود. يادش بخير وياد دوستان -ايوب ومنوچهر بخير...........................


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


    سلام

    سلام به تمامي  زيبايي ها وتمامي رويا ها وتمامي آمالها وآرزوها

    وسلام به شما كه رويا ترين رويايي وارزوترين ارزوها وزيباترين زيبايي ها

    .امروز مي خواهم از جملاتي بگويم كه مدام به من خاطات فراموش شده  را گوش زد مي كنند.

    مي خواه از دل بگويم . از دلي كه روز ي دستخوش اشناي جسم من حقير شد واكنون پس از سالها ،اشنايشان به نزديكترين نقطه آشنايي رسيد. دلي  كه هر روز خدا هزاربار مرا عاشق و معشوق مي كند وحس با احساس بودن را در مخزن اسرارم كه همان قلب است بيدار مي كند . نمي دانم چرا پس از سالها اين دل هنوز مي تپد. واصلا براي چي مي تپد .روز ي د ل در كودكي براي در آغوش مادر بودن مي تپيد . وروزي براي نشان دادن فلسفه وجودي جسمم. اما اين دل با رها تپيد وبا تپشش مرا به مكانهايي فرستاد كه شايد براي خود جسم وجلد اين دل هم باور كردني نباشد . وقتي اين دل ،بودن در خيابانهاي رمانتيك جزيره كيش را از طريق چشم احساس مي كرد. مي تپيد ووقتي در بازار هاي مرجان ومرواريد وپرديس 1 و2 وبازار عربها وهتل شايان كيش مي تپيد هنوز جلدش كه هيكل اين حقير است باور نمي كرد . ولي تپيد و تپيد وگاهي باتالاپ وتلوپ عقب وجلو رفت  وبه اين حقير احساس بودن در اين جزيره وجزيره هاي قشم وبازار هاي فردوس وتيس چابهار را نيز نشان داد. وروزي در كنار مرداب انزلي (مرداب گل لاله)تپيد وروزي در كنار درياچه ولشت وروزي در لاهيجان وشيطان كوه وروز ي ديگر در پلاژحسيني نوشهر  وخيابان راديو درياي چالوس وروزي در موزه كندلوس وديو چشمه نزديك آن وروزي در كنارچشمه گردو نوشهر وروز گاري در تخت جمشيد وحافظيه ودروازه قران سعدي و مالي اباد وبلوار جمران شيراز تپيد وبودن  وزندگي كردن  بهم ياد داد. روزي اين دل در برابر حرم امام رضا نواي عاشقي سر مي داد وروزي در جوار حرم حضرت معصومه

     وروزي در مكه ومدينه ومساجد مباهله وقبا وذوالقبلتين  وروز ي ديگرسوريهدر حرم حضرت زينب وحضرت رقيه ومسجد اموي وغار اصحاب كهف وبيت الصغير عاشق مي شد.

     وروزي در برابر معبد هندوها در مهتا گاردن بمبئي هندوستان مي تپيد.نمي دانم چرا مي تپيد .واقعا چرا با تپشش بودن  را بهم ياد داد .

     نمي دانم .اكنون نمي دانم چرا اين دل بودن در شهرهاي شمالي وجنوبي ومركزي كشور را بهم ياد داد . پس اي دل با تمام تپشت وبا تمام هستيد دوستت دارم .... دوستت دارم چون ديگر اي دل كسي نيست بجر من حقير كه صاحبت مي باشم تو را دوست بدارد .پس براي صاحبت عاشق شو وصاحبت را دوست بدار چون اون دوست دارد دلش عاشق باشد.............................................

     

    ببخشيد

    اصلا نمي دونم چي نوشتم ، شرمنده چيزي يادم نيمد  مجبور شدم اينا را بنويسم.

     


     

    نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


    This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting