تبليغاتX
 اقاي با احساس همراه سكوت شب وتاريكي آن

توي اين تهران لعنتي كه  همه بنبال پولند                             مثل مور وملخ در تاپ وتوپند

 من بدنبال چي هستم،نمي دانم                                            شايد به دنبال وجود گمشده خودمم ،نمي دانم

دلم مي خواهد زمان از حركت بياستد وبرخي كلمات مدام تكرار شوند ،فرقي نداره كه اون كلمه چي باشه . خوب باشه يا بد . ولي مي خواهم كلماتي را كه از  شكسته شدن سكوت مي آيد مدام بشنوم. هر چند كه ديگر سكوت شب  مرا نيز به سكوت خود كشاند وديگر نمي توانم وقلمم توان حرف زدن ونگارش بر روي اين صفحه نمايشگر را ندارد. ولي باز دوست دارم از سكوت بگويم. سكوتي كه مدام ولحظه به لحظه مرا همراهي مي كند. سكوتي كه اكنون  ديگر در ذهنم يه خيال ويه تصوير كم رنگ تبديل شده .سكوتي كه با تمام بي صدائيش  مرا به آتش كشيد ولحظه به لحظه با فرياد سوختن وآتش گرفتن من وداد وهوار من ، در تاريكي شب  ودر كمال خونسردي از ذهنم، خودش را پاك كرد. هر گز فكر نمي كردم سكوت شبي  را كه من چنين بهش عشق مي ورزيدم ومي پرستيدمش ،مرا به سكوتي همچون خودش تبديل كنه.  سكوت شب، امشب با سكوتت  وبا بي صدايي ات ، نيمي از قلبم شكست وصداي شكسته شدن آن، نيمي ديگر از قلبم را به آتش كشيد. ومرا  وا داشت تا در اين آسمان پر ستاره ودر اين تاريكي شب  تو را اي سكوت شب بشكنم و  داد بزنم وهوار بكشم وبگويم ، اي سكوت شب در آتش بي صداييت سوختم. وسوختم وسوختم...............................       .

       .

ببخشيد امشب خيلي دلم گرفته بود .البته از دست سكوت شب كه با سكوت بي سكوتش در شنبه شب ۲۸ اذرماه ۸۶مرا از احساس با احساس بودن به سكوت تبديل كرد وبراي همين چيزي نتونستم بنويسم .منم مجبورشدم بيشتر براتون عكس بگذارم تا مطلب........... .


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


بارش باران در تهرانمورخه ۱۶/۹/۸۶ خدايادراين روزجمعه باراني(مورخه ۱۶/9/86)

بگذار تا من نيز بخندم نه اينكه بگريم

بگذار من خوبي ها را ببينم

بگذارتا بدي هاي مردم را نبينم

بگذار من نيز در اين زمانه بخندم

بگذار تا من  همه را دوست بدارم

بگذار تا  همه را ببخشم

بگذار تا زيبايي ها را ببينم

بگذار تا دل شكسته ها را لمس كنم

بگذار بشنوم از ني ونيستان

بگذار بخندم به گل  وگلستان

بگذار تا بخندم به دل وآه

بگذار تا بروم راه

بگذار تا معشوقم را ببينم

بگذار تا دلم را بشكافم وقلبم را كه مملو از عشق  است را ببينم

بگذار تا قلبم را كه سياه از نوشته دوست داشتن است را بيرون آورم

بگذار تا  مغزم را كه مدام حرف از عشق وعاشقي مي زند راپاك كنم

بگذار تا همه آنچه كه توي اين مدت به سرم آمداز ذهنم ديليت كنم

بگذار تا همه خاطرات خوب وبدم را ياد كنم

بگذار تا همه  پيامك ها را به صاحبش باز گردانم

بگذار تا زمان را به عقب برگردانم وهمه را از ياد ببرم

 بگذار تا سكوتي كه از شب مي آيدرا با ناله شبانه بشكنم

بگذار سكوت شبي را كه  سكوت شبم بود با كلمه دوستت دارم بشكنم

بگذار تا سكوت شبي را كه سكوت تنهايي دلم بود، با فرستادن پيامك  موبايل،برايش بشكنم

بگذار تا سكوت شبي راكه مرا مرد با احساس گذاشت  ،خوشبخت ببينم

بگذار تا سكوتي را كه در دل شب  بهم  پيامك خوشحالي مي داد شاد ببينم

اي سكوت شب  اي راز شب واي بهشت شب...........سكوتت زيباست.(وداغي گلپايگاني)


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


تقديم به دوستان خوبم وسكوت شب


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


دخترك سكوت شب

سلام به همه خوانندگان.

امروز ۴۸ شب از  آشنايي من وسكوت شب مي گذرد. اشنايي با سكوتي كه سكوتش سكوت بودوارامش ده روح وجان.اما نمي دانم چي شد اين سكوت شب پس از ۳۹ روز شكست وبا شكسته شدنش من را نيز شكست. شكستي كه انسان فقط خودش با وجود وجان دل ،مي تواند احساس كند نه اينكه من بگويم. امروز مدت ۹ روز است كه ديگر سكوت شب، سكوتش را از من گرفته ومن نيز در پي اين غم . دلم سكوتش شكست ودوست دارم داد بزنم وهوار بكشم وفرياد كنم كه اي سكوت شب ، اي خلوت دل واي اواي بي صدا تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه سكوت شبم بودي  وارامش ده جانم وروحم. تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه به تو عشق مي رزيدم . وتو را دوست مي داشتم وبخاطر  با تو بودن شلوغي را ،هياهو را ،فريادرا،نوارا، احساس  نمي كردم. ولي نمي دانم چرا سكوتت شكست وفرياد شكسته شدنت من را نيز شكست.اي سكوت شب هر چند كه با من غريبي نا آشنا بودي ولي با دلم آشنا بودي............... نمي دانم چرا تو را دوست مي داشتم.شايد بخاطر اينكه منم احساسم از سكوت است نه از فرياد ونه از داد وهوار. پس، اي سكوت شب با انكه باشكستن سكوتت شكستم ، ولي تو را دوست مي دارم............. دوست دارم.   

 

 


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


 سلام به دوستان .امشب مي خواهم جريان يه سفر را كه به روستاي وداغ گلپا يگان رفته بودم را براتون توضيح بدم وجريان از اينجا شروع شد كه يه روز صبح زود پس از صداي رساي موذن واقمه نماز دوركعتي صبح ، همه وسايل را در پژو ۲۰۶ام جا سازي كردم و بسوي گلپايگان در حركت شدم .خيابانهاي  تهران خلوت بودند واكثر مردم هنوز در خواب بودند وفعاليت روزانه هنوزشروع نشده بود . اتومبيل خيلي بسرعت خيابانهاي خلوت  وآرام صبحگاهي را پشت سرگذاشت وبدون اينكه به مانعي برخورد كنم وبدون هيچ معطلي  ادامه مسير دادم و وارد آزاد راه تهران –قم شدم. هنگامي كه باخودرو وارد آزاد راه شدم جاده هنوز خلوت بود را به آسمان آبي بسپارد.

 . حدود سه – چهار ساعتي طول كشيد تا به  روستاي وداغ  رسيدم.

 روستايي اباواجدادي خان هاي بختياري. وداغ منظره بسيار زيبايي داشت و دشتي وسيع از درختان، وپوشش گياهي طبيعت كه بدست كشاورزان زحمت كش ايجاد شده بود. وداغ طراوت وزيبائي خيره كننده اي ازطبيعت داشت واز طرفي هم با يك تپه اي باعظمت وزيبابا چهار برج با يك حمام قديمي خزانه اي  كه در بالاي آن قرارگرفته بود و همچنين مدرسه اي قديمي  و مكانهايي چون بالا خانه هاي اربابي و آسياب آبي كه جزء آثار ديدني آن روستا محسوب مي شد و مسافران را براي بازديد وتفريح ، به آنجا مي كشاند. در وداغ گلپايگان منزل يكي از آشنايان و دوستان پدرم مستقر شدم. منزل مورد نظر باغي بودزيبا،پُر از درختان ميوه ودرخچه هاي انگور. هواي روح پرور وجان پرور وداغ به انسان زندگي تازه اي عاري از هرگونه دود ودَم وبدورازكاروشهر نشيني نويد مي داد. منزلي كه در شب، صداي جيرجيركهاي آن موسيقي دلها بود ودر روزآواز پرندگان نوازش ده روح.

چند روزي درشهرگلپايگان وبازار وخيابانها وروستاهاي آن گردش كردم واز سرچشمه خوانسار وگلستان كوه آن نيز ديدن كردم. يك روز خانواده ميزبان تصميم گرفتند   به زيارت مرد مُومني ازمردان برحق خدا بنام صالح پيغمبر كه دربالاي كوه صالح پيغمبر گلپايگان وجود داشت بروندکه من نیز به همراه آنها رفتم.

 اتومبيل ها را جهت رفتن به منطقه كوهستاني آماده كرديم و وسايل اياب وذهاب را به همراه تراكتور به منطقه كوهستاني صالح پيغمبر برديم ودر نزديكي كوه صالح پيغمبر ودر جوار آن ، در باغي بنام بيشه مستقر شديم. در جوار كوه صالح پيغمبر باغهاي زيادي قرار داشتند كه دوتا از باغها در نزديكي كوه مورد نظر بود. يكي بيشه كه ما در آن مستقر شديم وباغي ديگر كه كمي دورتربود بنام اوشترو.

 ما درزير درختان سر به فلك كشيده باغ بيشه ودر جوار چشمه آب زلال وشيرين، اتراق كرديم و آتش را فراهم ساختيم تا با آن ناهار و چاي را تهيه ببيند. طبيعت زيبايي در دل كوه هاي سر به فلك كشيده بود كه دور تا دور آن را كوه هاي بلند گلپايگان پوشيده بودند.

من به همراه دوستانم تصميم گرفتيم ابتدابه زيارت صالح پيغمبر برويم وبعدبراي صرف ناهاربرگرديم .

پرتوهاي زرّين خورشيد تابان از پس كوه هاي سنگلاخ وعريان اطراف صالح پيغمبر اندك اندك نمايان مي شد و رخسار وسايه هاي خنك را از روي كوه صالح پيغمبر از بين مي برد. ما كوله بارمان رابدوش گرفتيم وازباريكه راهي كه برسركوه ختم مي شد الهي به اميد تو گويان رهسپار شديم. روز بسيار خوب و فرحبخشي بود. هوا به غايت لطيف و جانپرور مي نمود.ابتدا به محلي رفتيم كه بنا به گفته محليان وميزبانان وداغ گلپايگان،به قبربازديد معروف بود. به نظر مي آمد كه در آن مكان خنك وآرام، پرندگان غليظ وزيباترورساترآواز مي خوانند. ما مسافران سبك بال در هواي خوش شاد بوديم وبا هم غزلهايي ازشعرا را زمزمه مي كرديم. كم كم وگام به گام، همگي به بالاي كوه رفتيم وزيارت كرديم ونماز خوانديم وبعد از دعا ونيايش وزيارت، از سرداب خانه بالاي كوه آب نوشيديم . آبي كه توسط مردمان اهالي گلپايگان و روستاهاي حاشيه كوه وبنا به گفته متولي آن زيارتگاه ، مردمان اهالي روستاهاي وداغ  -كنجدجان –فيلاخص- ورزنه بودند ، تهيه شده بود واين اهالي در زمستان برفهاي بالاي كوه را در اين سرداب خانه مي ريزند تا در بهار وتابستان زائران استفاده كنند.بعد نيز به پايين امديم ويه ناهار توپ وتوپ در دل كوه نوش جان كرديم. سفر خوبي بود. يادش بخير وياد دوستان -ايوب ومنوچهر بخير...........................


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام به تمامي  زيبايي ها وتمامي رويا ها وتمامي آمالها وآرزوها

وسلام به شما كه رويا ترين رويايي وارزوترين ارزوها وزيباترين زيبايي ها

.امروز مي خواهم از جملاتي بگويم كه مدام به من خاطات فراموش شده  را گوش زد مي كنند.

مي خواه از دل بگويم . از دلي كه روز ي دستخوش اشناي جسم من حقير شد واكنون پس از سالها ،اشنايشان به نزديكترين نقطه آشنايي رسيد. دلي  كه هر روز خدا هزاربار مرا عاشق و معشوق مي كند وحس با احساس بودن را در مخزن اسرارم كه همان قلب است بيدار مي كند . نمي دانم چرا پس از سالها اين دل هنوز مي تپد. واصلا براي چي مي تپد .روز ي د ل در كودكي براي در آغوش مادر بودن مي تپيد . وروزي براي نشان دادن فلسفه وجودي جسمم. اما اين دل با رها تپيد وبا تپشش مرا به مكانهايي فرستاد كه شايد براي خود جسم وجلد اين دل هم باور كردني نباشد . وقتي اين دل ،بودن در خيابانهاي رمانتيك جزيره كيش را از طريق چشم احساس مي كرد. مي تپيد ووقتي در بازار هاي مرجان ومرواريد وپرديس 1 و2 وبازار عربها وهتل شايان كيش مي تپيد هنوز جلدش كه هيكل اين حقير است باور نمي كرد . ولي تپيد و تپيد وگاهي باتالاپ وتلوپ عقب وجلو رفت  وبه اين حقير احساس بودن در اين جزيره وجزيره هاي قشم وبازار هاي فردوس وتيس چابهار را نيز نشان داد. وروزي در كنار مرداب انزلي (مرداب گل لاله)تپيد وروزي در كنار درياچه ولشت وروزي در لاهيجان وشيطان كوه وروز ي ديگر در پلاژحسيني نوشهر  وخيابان راديو درياي چالوس وروزي در موزه كندلوس وديو چشمه نزديك آن وروزي در كنارچشمه گردو نوشهر وروز گاري در تخت جمشيد وحافظيه ودروازه قران سعدي و مالي اباد وبلوار جمران شيراز تپيد وبودن  وزندگي كردن  بهم ياد داد. روزي اين دل در برابر حرم امام رضا نواي عاشقي سر مي داد وروزي در جوار حرم حضرت معصومه

 وروزي در مكه ومدينه ومساجد مباهله وقبا وذوالقبلتين  وروز ي ديگرسوريهدر حرم حضرت زينب وحضرت رقيه ومسجد اموي وغار اصحاب كهف وبيت الصغير عاشق مي شد.

 وروزي در برابر معبد هندوها در مهتا گاردن بمبئي هندوستان مي تپيد.نمي دانم چرا مي تپيد .واقعا چرا با تپشش بودن  را بهم ياد داد .

 نمي دانم .اكنون نمي دانم چرا اين دل بودن در شهرهاي شمالي وجنوبي ومركزي كشور را بهم ياد داد . پس اي دل با تمام تپشت وبا تمام هستيد دوستت دارم .... دوستت دارم چون ديگر اي دل كسي نيست بجر من حقير كه صاحبت مي باشم تو را دوست بدارد .پس براي صاحبت عاشق شو وصاحبت را دوست بدار چون اون دوست دارد دلش عاشق باشد.............................................

 

ببخشيد

اصلا نمي دونم چي نوشتم ، شرمنده چيزي يادم نيمد  مجبور شدم اينا را بنويسم.

 


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


سلام اين هم يه سري پيامك براي دوستان

خدايا به من توفيق:
عشق، بي هوس
تنهايي ، در انبوه جمعيت
دوست داشتن ، بي آنکه دوست بداند

عطا کن

 

 

اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است

 

 

آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد
كاش امروز بود تماشا مي كرد!

 

تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!
من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم...

 

چشم های تو را دوست دارم ... نه به خاطر زیبائیشون ... بلکه به خاطر اینکه چشم های تو هستند...

 

 

عده اي دايم مي نالند که گل سرخ خار دارد ما يايد شاد باشيم که خارها گل دارند

 

 

كاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود

 

 

اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن

 

زندگی را دوست دارم نه در قفس. عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست دارم تا آخرین نفس...

 

 

به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است.

 

 

وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.

 

 

اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.

 

 

اگر در قلبتان عشق باشد٬ می توانيد هر روز معجزه کنيد...

 

 

اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا

 

روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بي سوادم

از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟

 

عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 

عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه ي كاهي از دست مي رود
امام صادق (ع)

 

آفتاب را به تو نمي دهم
تا خرده خرده بشكافي اش
و از آن هزار ستاره بسازي

 

در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام.

 

 

عشق حيات عاشق را تشكيل ميدهد والا معشوق تنها بهانه است

 

 

عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد.

 

از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟

 

لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق

 

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

 

عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد

 

عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست

 


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


  بنويس وبنگار اي قلم كه هيچ نماند      هر چه ماند يادي ماند بر دلي

 فقط تو ماني وخاطرات         دگر هيچ كينه اي نماند بر دلي

  اگر در زندگي چشم هايي باشند كه بخاطر غم هاي ما بگريند زندگي به رنجش مي ارزد(رمن رلان)

اگر عدلت محو شود زندگي كردن به سختي اش نمي ارزد(بودا)

 سلام به تمامي كساني كه افتخار مي دهيد وبه وبلاگ بنده حقير سر مي زنيد . امروز خيلي دلم گرفته گرفته تر از ساهي شب   وخاموش تر از سكوت شب.  اي شب واي سكوت واي سكوت شب....... بگذار من نيز با سكوتت آرامش را تجربه كنم .بگذار من نيز با تاريكي شب وسكوتت غم هاي امروزم را به فراموشي بسپارم.ودمي بياسايم.وفردا ر ا با روشني دل وروح وروز آغاز كنم. خدا يا اين سكوت شب واين تاريكي شب بهم آرامش مي ده  .دلم مي خواهد در اين سكوت شب  به ارامي لبخند بزنم تا شايد دل گرفتگيم با ارامش سكوت شب آرام گيرد.


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت


 دلم مي خواهد بگويم ،نمي دانم چه بگويم وچه بنگارم ولي مي خواهم بگويم اي سكوت شب ،شكسته شو تا در شكسته شدن سكوتتف من نيز نوايت را بشنوم تا شايد با شنيدن نواي بي نوايت من نيز آرام بگيرم . هر گز لحظه به لحظه سكوت شب را فراموش نخواهم كرد.وهر گز تنهايي ماندن با سكوت شب را از ياد نخواهم برد. دلم برا ي خلوت سكوت شب تنگ مي شود وباز مي خواهم بگويم اي سكوت شب سكوتت را دوست دارم.


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت


سلام بردوستان عزیزم

من این وبلاگ پرازعشق وصفا روتازه ایجادکردم.

خوشحال میشم منو یاری کنید

باتشکر:

فری خان...


 

نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting