
گاهي مواقع جملاتي به ذهن انسان مي رسد كه انسان چه بخواهد وچه نخواهد در ذهنش رژه مي روند وشايد يكي مثل من هم پس از اين تجسم افكار، قطار قطار كلمه به بيان مي اورم وحرف مي زنم. نمي دانم نشانه اي از تفكر ذهن من است يا نه نشانه اي ازتخيلات ذهني ام. ولي نه به نظر من تفكرات ذهن است وذهن هم در هوشياري كامل برخي از جملات را به ياد مي آورد ومغز نيز به عنوان فرمانده دروني به دستانم امر به نوشتن مي كند واين دستان من هم مي نگارد . اما چه نگاشتني .نگاشتني از نوشته ها واز جملاتي كه وقتي روي كاغذ در مي ايند اينطوري كه بايد نمي شوند . ويا شايد مي شوند ولي باز حرف اصلي بيان نمي شود. خيلي دوست داشتم در مورد سكوت شب بگويم . وحرف هاي ناگفته را كه در درونم بود بر روي كاغذ مي نگاشتم واز آن حرف مي زدم ولي چون به گلستان خاطره ها فرستاده شد واز سكوت شب فقط يادي وخاطره اي در ذهنم چيزي باقي نماند .پس ديگر ازش چيزي نمي نويسم وسعي مي كنم بيشتر از دل خودم بگويم .هر چند كه شايد توي اين دوره زمانه حرف زدن از خيلي مسائل هم پيش پا افتاده است ولي باز براي نويسنده يا آور مسائل زندگي روز مره است ومن هم چون در اين روز گار غريب دستخوش اشنايي غريبي با سكوت شب شدم وهرز گاهي در موردش نگاشتم واحساسات پاك وصادقانه ام را تقديمش كردم خوشحالم. وهر روز ان خاطره ها را در ذهنم مجسم مي كنم وفقط در ذهنم مي نگارم نه در روي اين صفحه نمايش يا در برگه كاغذ............. .
نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوست دارم حرف دلي بزنم با سكوت وآن هم سكوت شب . سكوتي كه در آن نه نوايي هست ونه صدايي ونه كلامي .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY