سلام سلام به تمامي زيبايي ها وتمامي رويا ها وتمامي آمالها وآرزوها وسلام به شما كه رويا ترين رويايي وارزوترين ارزوها وزيباترين زيبايي ها .امروز مي خواهم از جملاتي بگويم كه مدام به من خاطات فراموش شده را گوش زد مي كنند. مي خواه از دل بگويم . از دلي كه روز ي دستخوش اشناي جسم من حقير شد واكنون پس از سالها ،اشنايشان به نزديكترين نقطه آشنايي رسيد. دلي كه هر روز خدا هزاربار مرا عاشق و معشوق مي كند وحس با احساس بودن را در مخزن اسرارم كه همان قلب است بيدار مي كند . نمي دانم چرا پس از سالها اين دل هنوز مي تپد. واصلا براي چي مي تپد .روز ي د ل در كودكي براي در آغوش مادر بودن مي تپيد . وروزي براي نشان دادن فلسفه وجودي جسمم. اما اين دل با رها تپيد وبا تپشش مرا به مكانهايي فرستاد كه شايد براي خود جسم وجلد اين دل هم باور كردني نباشد . وقتي اين دل ،بودن در خيابانهاي رمانتيك جزيره كيش را از طريق چشم احساس مي كرد. مي تپيد ووقتي در بازار هاي مرجان ومرواريد وپرديس 1 و2 وبازار عربها وهتل شايان كيش مي تپيد هنوز جلدش كه هيكل اين حقير است باور نمي كرد . ولي تپيد و تپيد وگاهي باتالاپ وتلوپ عقب وجلو رفت وبه اين حقير احساس بودن در اين جزيره وجزيره هاي قشم وبازار هاي فردوس وتيس چابهار را نيز نشان داد. وروزي در كنار مرداب انزلي (مرداب گل لاله)تپيد وروزي در كنار درياچه ولشت وروزي در لاهيجان وشيطان كوه وروز ي ديگر در پلاژحسيني نوشهر وخيابان راديو درياي چالوس وروزي در موزه كندلوس وديو چشمه نزديك آن وروزي در كنارچشمه گردو نوشهر وروز گاري در تخت جمشيد وحافظيه ودروازه قران سعدي و مالي اباد وبلوار جمران شيراز تپيد وبودن وزندگي كردن بهم ياد داد. روزي اين دل در برابر حرم امام رضا نواي عاشقي سر مي داد وروزي در جوار حرم حضرت معصومه وروزي در مكه ومدينه ومساجد مباهله وقبا وذوالقبلتين وروز ي ديگرسوريهدر حرم حضرت زينب وحضرت رقيه ومسجد اموي وغار اصحاب كهف وبيت الصغير عاشق مي شد. وروزي در برابر معبد هندوها در مهتا گاردن بمبئي هندوستان مي تپيد.نمي دانم چرا مي تپيد .واقعا چرا با تپشش بودن را بهم ياد داد . نمي دانم .اكنون نمي دانم چرا اين دل بودن در شهرهاي شمالي وجنوبي ومركزي كشور را بهم ياد داد . پس اي دل با تمام تپشت وبا تمام هستيد دوستت دارم .... دوستت دارم چون ديگر اي دل كسي نيست بجر من حقير كه صاحبت مي باشم تو را دوست بدارد .پس براي صاحبت عاشق شو وصاحبت را دوست بدار چون اون دوست دارد دلش عاشق باشد............................................. ببخشيد
اصلا نمي دونم چي نوشتم ، شرمنده چيزي يادم نيمد مجبور شدم اينا را بنويسم.
نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوست دارم حرف دلي بزنم با سكوت وآن هم سكوت شب . سكوتي كه در آن نه نوايي هست ونه صدايي ونه كلامي .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY