
سلام به همه خوانندگان.
امروز ۴۸ شب از آشنايي من وسكوت شب مي گذرد. اشنايي با سكوتي كه سكوتش سكوت بودوارامش ده روح وجان.اما نمي دانم چي شد اين سكوت شب پس از ۳۹ روز شكست وبا شكسته شدنش من را نيز شكست. شكستي كه انسان فقط خودش با وجود وجان دل ،مي تواند احساس كند نه اينكه من بگويم. امروز مدت ۹ روز است كه ديگر سكوت شب، سكوتش را از من گرفته ومن نيز در پي اين غم . دلم سكوتش شكست ودوست دارم داد بزنم وهوار بكشم وفرياد كنم كه اي سكوت شب ، اي خلوت دل واي اواي بي صدا تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه سكوت شبم بودي وارامش ده جانم وروحم. تو را دوست مي داشتم بخاطر اينكه به تو عشق مي رزيدم . وتو را دوست مي داشتم وبخاطر با تو بودن شلوغي را ،هياهو را ،فريادرا،نوارا، احساس نمي كردم. ولي نمي دانم چرا سكوتت شكست وفرياد شكسته شدنت من را نيز شكست.اي سكوت شب هر چند كه با من غريبي نا آشنا بودي ولي با دلم آشنا بودي............... نمي دانم چرا تو را دوست مي داشتم.شايد بخاطر اينكه منم احساسم از سكوت است نه از فرياد ونه از داد وهوار. پس، اي سكوت شب با انكه باشكستن سكوتت شكستم ، ولي تو را دوست مي دارم.............
نوشته شده توسط حاج فر یدون -----------وداغی گلپایگانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوست دارم حرف دلي بزنم با سكوت وآن هم سكوت شب . سكوتي كه در آن نه نوايي هست ونه صدايي ونه كلامي .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY